تبليغاتX
موفو
فاصله یه حرف ساده است بین گفتن و نگفتن

وب سايت شخصي يك آدم معمولي

در دنياي خاكي جايي براي خود بودن پيدا نشد.
پس به دنياي مجازي كوچ كردم در پي جايي كوچك..
جايي كه "وجودم" نياز به تنفس مصنوعي نداشته باشد!
جايي براي خودم!
براي تمام حرف هاي نگفته...
براي تمام خاطرات...
براي تمام آرزوها...
و خانه اي ساخته شد
از وا‍‍ژه...
از صدا...
از نگاه...
با ديوارهاي بدون سقف!
خانه اي ساخته شد با نام

"وب سايت شخصي يك آدم معمولي!"

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 3:37  توسط موفو | 
استاد محترم جناب آقاي دکتر رجبی
با سلام
بنا به فرمايش شما مقاله ي کار شده با عنوان "معماري،سنتي و مدرنيته" در اينجا قرار گرفت
امید است مورد قبول شما قرار گیرد!

دانلود مقاله

 

پ.ن:
اينبار آقاي دکتر واسطه ي خير شدند براي فوت کردن گرد و غبار اينجا...یادش به خیر!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:3  توسط موفو | 
امروز تو دانشگاه یه اطلاعیه ی بزرگ دیدم که خبر از برگزاری نشستی به مناسبت ۸ مارس تو دانشکده ی ادبیات میداد...یه نگاه به سخنران هاش که انداختم فکر کردم جلسه ی خوبیه...خرامان خرامان راه افتادم رفتم ببینم چه خبره که دیدم رو در سالن مربوطه برگه ی زیر رو چسبوندند:
  
جالب این بود که بچه هایی هم که گروه گروه میومدند وقتی این اطلاعیه رو میدیدند بدون استثناء میزدن زیر خنده و راهشون می گرفتند و بر می گشتند!!

عجب دانشجوهای نازی هستیم!!
خدا حفظمون کنه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 19:13  توسط موفو | 
ولنتاین هم گذشت...
امیدوارم بسته های شکلات و عطر و عروسک و کادوهای قرمز نصیب تک تکتون شده باشه ! 
بازهم به بهانه ی یه افسانه ی قدیمی عاشق های شهر دست معشوق های ناز رو گرفتن رفتن یه گوشه ای نشستند و تو چشم های هم نگاه کردن و...  
.
.
خیلی وقتا که صحبت از عشق و عاشقی میشد یاد مامان بابام میفتادم...کسایی که نه اهل ولنتاین بازی بودند..نه اهل عشقهای آتشین!
 اما هیچ وقت نمیتونم بودنشون رو بدون هم رو تصور کنم! از بچگی علاقشون رو گاه و بی گاه تو خونه میدیدیم...
بعضی وقتا هم بود که جر و بحث می کردن اما راحت میشد حس کرد که داغی اون مشاجره ها از گرمای علاقه است!!
.
.
چند شب پیش مامان بزرگ پیشم بودم...آلبوم عکسم رو دادم نگاه کنه..تا چشمش به عکس های بچگی من افتاد شروع کرد به گفتن...از زندگی بابا مامان میگفت..
- از اون روزی می گفت که مامانم با لباس های خونی برگشته بود خونه ی پدری!
- از وقتی می گفت که من بچه ی چند ماهه بودم و دکتر ها از زنده موندنم نا امید شده بودن اما بابای خوبم به خاطر لج بازی با مامانم حاضر نشد بیاد بیمارستان!!
- از زمانی می گفت که مامانم ۱۵ روز تو خونه حبس شده بوده و همسایه ها واسه اینکه زنده بمونه مخفیانه از پشت بام واسش غذا میبردند
و من با هر کدوم از خاطره هایی که مامان بزرگ می گفت یاد صدها خاطره ای می افتادم که یه چیز دیگه ای رو به من نشون داده بود!
هیچ کس به من نگفت چگونه میشه از دل این اتفاقات چیزی شبیه عشق بیرون بیاد!!
هیچ کس به من نگفت چگونه میشه این دو روی سکه کنار هم قرار بگیره! 
هیچ وقت نتونستم  بفهمم یکی عاشقه یا نه...نتونستم معنی کنم..مفهومش رو بفهمم..و تو زندگی پیداش کنم...
این فقط مشکل من نیست..مشکل خیلی هاست..شاید مشکل نسل من!
.
ماها از دبستان و راهنمایی کم کم فهمیدیم یه جنس مخالفی هست که خیلی از اتفاقات دور و برمون حول اون می گرده!! کم کم با هم آمیزی جنسی! آشنا شدیم..شاید از همون مواقع هم یه اسمی شنیدیم به اسم عشق!!
اما درک کردن این دو موضوع به یک سرعت پیش نرفت!!
یکی هدف شد و یکی وسیله!!
اما کم کم داره تو این روزگار عوض شدن جای هدف و وسیله عادی میشه...
به قول یکی الان اگه یه جوون ۲۰ ساله پیدا کنی که بگه تا حالا شکست عشقی نخوردم یا داره مثل سگ دروغ میگه یا واقعا یه مشکلی داره !!
.
.
یه دختر دایی دارم کلاس دوم ـ سوم دبستان است چند وقت پیش٬ مامانش یه تیکه کاغذ از زیر فرش اتاقش پیدا کرده بود که توش واسه پسر همسایه که هم سن و سال هستند نامه نوشته بود..
                                منم آشقت شدم..منم میخام همیشه باشی

تو جامعه ی ما به سرعت سن ازدواج افزایش و سن عاشقی کاهش پیدا میکنه... 

و ما اینجا میشینیم بحث میکنیم که ولنتاین واسه ایرانی هاست یا اهل خارجه!!
تو وبلاگ ها بگرد ۷۰٪ پست ها حول یکی از محورهای زیر میچرخه:
ــ دو نفر هم رو دوست دارند...واسه هم بوس پرتاب میکنند!!
ــ یکی٬یکی رو دوست داره اما اون یکی دوست نداره ..واسه هم آه و ناله پرتاب میکنند!!
ــ دو نفر هم رو دوست ندارند...واسه هم نفرین ناله پرتاب میکنند!!

نمیدونم..یه جای کار میلنگه...یه چیزی کم داره...
چیزی که ولنتاین و عطر و عروسک و شکلات با تمام قشنگی هاش نمیتونه جاش رو پر کنه..

پ.ن:
ولنتاین هم گذشت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 18:6  توسط موفو | 
ساعت تقریبا ۶ اینا بود...نمیدونم شاید هم ۸ اینا!!
دیگه از بس تو دانشگاه نشسته بود و خودش رو سرگرم کرده بود کلافه شده بود
هجوم دلتنگی!!
کیفش رو انداخت رو دوشش...دستاش رو کرد تو جیب و آروم زد بیرون...
دم در که رسید دید اوووووووه...آسمون رو نگاه کن داره با خودش چی کارها میکنه!!
بارونی بودا...باروون!! چندتا از بچه ها وایساده بودن تا بارون قطع بشه...
زد بیرون...بارون چیزی کم از یه دوش حموم نبود٬فقط یه باد سردم باهاش بود که مغز استخوان رو می سوزوند!!
راه افتاده بود..تجربه ی زیر بارون خیابون متر کردن و داشت..اما اینبار یه چیز دیگه بود!
هیچ وقت زیر بارون بلند بلند نخندیده بود..داد نزده بود!!
میرفت...خیس تر و خیس تر میشد..دیگه کم کم میشدبهش گفت موش آب کشیده!!
.
.
یه ۶ـ۵ دقیقه ای همینجوری رفت..قدم میزد..تلو تلومی خورد
اما زودسرما بهش غلبه می کرد...دیگه چشماش همه چیزرو تار میدید..
دیگه از اون خنده ها خبری نبود..دستاش رو تو جیب کاپشن خیس شده اش کرد و یه خرده خودش رو جمع و جور کرد...
یه نگاه به دور و برش انداخت..چندتایی رو دید که فقط میدویدن..واسه پیدا کردن یه سر پناه..
آره..با خودش گفت خدا هم شوخی شوخی داره سیل راه میندازه ها!
 هی این دیوونه بازیا چیه.....
بارون یعنی چی؟؟این کارها که مثلا چی؟! الانه که سرما بخوری...
.
.
تاکسی...در بست!
.
.
تو ماشین نشسته بود..یه سمند زرد رنگ!
خودش رو ول داده بود رو صندلی و از پشت شیشه بیرون رو نگاه میکرد..
باخودش فکر می کرد:
چقدر بارون از پشت شیشه زیباست....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 22:21  توسط موفو | 
سلام!
دیشب بیکار بودم نشستم یه بار پست های قدیمی اینجا رو مرور کردم!دیدم چه چرندیاتی مینوشتم اینجا..چه دغدغه هایی...دلم اینجا رو خواست..با تمام ادا اطفاراش !
یادمه همیشه هروقت مینشستم تلویزیون ببینم بابا بزرگم می گفت بچه جون این تلویزیون رو درست نکردن تو بشینی جلوش وقت تلف کنی این رو درست کردن که اگه یکی پاش شکسته..یکی مریضه رو تخت بیمارستان افتاده حوصلش سر نره..تو الان وقتیه که باید بالا پایین بپری...
یادمه همیشه بهم میگفت تو شدی مثل مرغ ماشینی!! 

حالا این وبلاگ و وبلاگ نویسی هم یه جورایی حکایت اون تلویزیونه !نمیدونم کدوم پدر آمرزیده ای این وبلاگ رو ساخت اما مطمئنم اگه می دونست قراره چند سال بعد ۴تا مثل من پیدا بشن که خودشون رو ول بدن رو صندلی و تق تق رو صفحه کلید بکوبند و ادای آدمای روشن فکر رو در بیارند به جای وبلاگ ساختن میرفت سر کوچشون دختر بازی میکرد!!

اخرین پست این وبلاگ واسه اوایل شهریوره..چیزی حدود ۵ماه پیش...چه زود گذشت!
اتفاقات ریز و درشت... وای که چقدر ماجرا پیش اومد!
میدونی بعضی وقتا فکر میکنم دنیا مثل یه جعبه یا یه سطله که خدا یه مشت آدمیزاد رو ریخته توش..خودشم اون بالا نشسته داره تخمه میشکنه!!
تو این جعبه اگه زیادی دست و پا بزنی شک نکن که بغل دستیات رو آزار دادی...باید آروم بشینی!!
یه مدتی رو من خیلی آروم ننشستم..فکر کنم بعضیا یخورده اذیت شدن..متاسفم!
فکر میکردم وقتی دوباره نوشتن این وبلاگ رو شروع میکنم حالم خیلی بهتر از ایناست...
اما امروز یهو دلم خواست!!

 پ.ن۱:
آخ من چقدر این پ.ن رو دوست دارم!!
پ.ن۲:
تو سایت آینه خیلی قشنگ نوشته بود:
جوجه ها
       رنگ ها
           جعبه ها نمی توانند
                این همه را طاقت آورند
نمی توانند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 14:15  توسط موفو | 

سپاس آنرا که یاس وشقایق را باهمه زیبایی هایش پدیدارکرد
وبا رودهایی پر از نعمت یاس وشقایق راپروراند
وجهان را سفره ای مالامال ازیاس و شقایق نمود
وآدمی رادر کناره این سفره بنشاند
وبفرمود(( تا شقایق هست زندگی باید کرد))
پس آدمی بود وجهانی ازیاس وشقایق
اما آدمی با یاس وشقایق سازگارنبود
ــوکسی ندانست دلیلش راــ
پس آب رابر شقایق بست
اما شقایق ماند تا انسان بماند
پس آغازنمودچیدن را
وپرپر کردن را
و له کردن را
ودر آخر...
آنچه را که اکنون می بینید ثمره تلاش انسان است!
هم انسان هست هم شقایق
اما
نه شقایق شقایق است..
نه آدمی آدم..!
و آنکه مانده است خدایی است بس بزرگ
پس سپاس تو را
که هرچه باشدوهرچه نباشد توهستی وخواهی بود

و اگر نبودنت را فرض کنم...
نمی شود !

پ.ن:
الان نه غمگینم٬نه دنیا واسم به آخر رسیده٬نه کشتی زندگیم شکسته....هیچکدوم!
الا یه آدم عادی عادیم!
قراره پس فردا برم مشهد میخوام اونجا سنگامو وابکنم..خیلی کارا دارم اونجا...
شاید یه آدم معتقدی نباشم شاید خیلی اعتقدات واسم خاطره شده اما هنوزم دلم واسه خیلی چیزا پر میزنه!
بگذریم...
این وبلاگ واسه یه مدتی قراره بخوابه..یعنی من قراره بخوابونمش..خیلی وقته دارم واسش لالایی میخونم..الان دیگه حس میکنم داره کم کم پلکاش رو روی هم میزاره !
نمیدونم شاید فردا بیدار شد..شاید یه ماه دیگه و شاید به سال کشید !
بخواب گلم...که این زمانه را خوابیدن خوشتر آید!
تا وقت بیداری خودمو با
http://www.mofoel.blogfa.com سرگرم میکنم !
همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:5  توسط موفو | 

خوندن متولد57  باعث شد خزعبلات زیر رو بنویسم!
زندگی پسرونه و یا زندگی دخترونه؟؟ کدوم آب و هوا رو بیشتر دوست داری؟؟
از اول بگم تو این پست نه قراره از حقوق زنان دفاع بشه٬نه قراره از تمام ابعاد به زندگی جوامع بشری نگاه کنیم و نه قراره به این نتیجه برسیم که در جوامع متمدن بین مرد و زن اختلافی نیست..
اینجا ایرانه و تو این سرزمین یا حداقل تو دهات ما بین مرد و زن یه دنیا اختلافه!!
                                             ===================
آزادی٬رهایی٬ول بودن:

انصافاً مردها آزادترند..! و دلیلشم اینکه مردها از حرف و حدیث مردم کمتر ضربه می خورند!
اصلاً یه جورایی مرد نقش آقا گرگه رو داره و زن نقش برّه خانم! آقا گرگه میتونه بره بیرون٬صبح تا شب و شب تا صبح تو جنگل بگرده٬میتونه اصلا دنبال برّه بگرده اما برّه نه!!باید حواسشو جمع کنه٬باید سعی کنه جایی باشه که بقیه ی برّه ها هستند٬باید سایه ی چوپان رو رو سرش حس کنه...اگه از گله جدا بشه و گرگه بهش حمله کنه میگن خاک به سر شده حقّش بود!!

یه مرد میتونه بره مسافرت٬شب کار داشته باشه دیر بیاد٬شب خونه ی دوستش بخوابه٬میتونه نیمه شب  که بدجوری دلش گرفته بزنه بیرون یه هوایی بخوره اما یه زن٬یه دختر نمیتونه باید جواب بده کجا میری؟با کی هستی؟با کی حرف میزنی؟ از اختلاف نسل ها صحبت نکنید که بیخوده! این ها یه دلیلی داره:ترس٬نگرانی..!
بعد از ازدواجم همینه شاید آقای خونه محدودتر بشه٬شاید اگه خواسته باشه همینجوری ول بگرده ازش بپرسن:"آهای آقا کجا کجا؟؟" اما خانم خونه آزادتر نمیشه..

دقیقاً نمیدونم این گیردادنا خوبه یا بده! از یه طرف دختر باید خوشحال باشه که اینقدر دوستش دارن و اینقدر مهم هست که یکی حواسشه اون تو خیابون که راه میره از کنار چه مغازه هایی رد میشه!! از یه طرف من اگه دختر بودم(بلا به دور!!) یه ذره هم نمیتونستم تحمل کنم..آخه این چه حرفیه که من بعد از ساعت ۹ نمیتونم برم بیرون که شاید یکی مزاحم بشه..غلط کرده مزاحم بشه..گناهشو یکی دیگه میخواد بکنه من زندونی باشم؟!
از اون طرفم اگه مرض نداری هرکاری داری قبل ار
۹
انجام بده...عجبا!!
کلاً  فکر کنم دلیل اینکه مردها مواظب خانوم ها هستند و چیزی شبیه غیرت خرجشون می کنند اینه که آقایون خوب میدونند چه کارهایی از این مردا بر میاد!!

دختر اگه خیلی به خودش برسه یه جوری نگاش میکنند٬میگن آخه می خوای دل کیو ببری؟ عجب صافکاری کرده ها!! اما پسر هرچی به خودش برسه میگن خوش تیپ تره٬میگن مواظب باش این دخترا خودشون رو بهت بند نکنند!!

عشق و می خوامت و میمیرم :
قانون اینه:پسر باید عاشق یه دخترخانم به عنوان معشوق بشه..معشوق اولش قبول نمیکنه چون قصد ادامه ی تحصیل داره ٬عاشق گیر میده٬هی انکار و اصرار تا رسیدن به "با اجازه ی بزرگترا بله"
بنابر این قانون خانم معشوق باید اینجا بشینه تا عاشق با اسب سفید سم طلا پیدا بشه وگرنه با مفاهیمی چون ترشیده شدن٬رو دست بابا باد کردن و... رو به رو میشه!!
در کل در رابطه ی بین دختر و پسر افسار دست پسره هست چون آخر آخر آقا پسره باید مامانش رو بفرسه پیش بابا مامان دختره!!
                                          =====================
تنها دلیلی که زن ها کم و بیش در طول تاریخ تاثیر گذار بودند و نسلشون رو تا حالا حفظ کرده چیزی بوده به اسم سلاح زنانه!!
من از این اصطلاح سلاح زنانه خیلی خوشم میاد٬خیلی پر مفهومه!!
این سلاح مخصوصاً تو جامعه ی ما هولناک تاثیر داره!!شاید خیلی ها مدعی باشند که جامعه ی ما٬دین ما و فرهنگ ما مرد سالاریه اما قبول کنید ما مردای ایرانی به شدت جلوی زن ها مخصوصا نگاهشون ضعف داریم!! تو آقای نسبتاً محترم  اگه دوستت بهت بگه فلان کار رو واسم انجام بده تو دلت میگی بچه پررو چه توقعاتی داره ها!! اما اگه یه دختر خانومی از تو یه کاری بخواد سعی میکنی هرجوریه انجامش بدی..نگو نه ! اگه این کار رو انجام بدی عذاب وجدان میگیری که ای دختر ندیده !! اگه انجام هم ندی باز عذاب وجدان میگیری که ای خره! فرصت بهتر از این؟پروندیش..!
میدونی مشکل اینکه تا یه خانم به یه آقا سلام کنه اولین چیزی که به ذهن طرف میاد اینه که اینم چیز بدی نیستا...!!
و از صمیم قلب به خاطر وجود این حقایق متاسفم!!
میدونی من هیچ وقت دلم نمیخواد دختر باشم چون از اینکه یکی با این نگاه باهام صحبت کنه متنفرم!!اوج یه توهینه..توهین به همه ی شایستگی هایی که داری !
اگه خواسته باشم همینجوری بحرفم خیلی چیزا میشه گفت..از نظر کاری٬از نظر تحصیلی و... اما دیگه بسه..!
آخر نگفتی کدوم آب و هوا رو دوست داری؟پسرونه یا دخترونه؟ 


پ.ن:
این بحث رو تو شروع کردنش خیلی شک داشتم..اما الان شروع شده !
اما اینبار اصلا دلم نمیخواست با یه پست و ۱۰ـ۲۰ تا کامنت تموم بشه..آخه درسته یکی گفت این موضوعات عامیانه و خز چیه گذاشتی و من اونقده زور زدم تا جلو خودم و بگیرو م هرچی فحش بلدم و بارش نکنم ٬درسته یکی گفت شما نمیخواد از ما زن ها حمایت کنید شما به فکر خودتون باشید ! و من موندم چی بگم! اما با تمام این حرفا این موضوع مدت ها از دغدغه های من بوده و هست و  الان قرار شده تو من زندگی را دوست دارم این بحث رو ادامه بدیم حتی اگه یه بار هم شده بدون رو دربایستی از هم بنویسیم از چیزایی که بدمون میاد وشاید خوشمون میاد..این نقاب روشن فکری رو بذاریم کنار  و چیزی که تو دلمونه بگیم حتی اگه یه چیزایی تو مایه ی فحشه!! این کار رو یاسین شروع کرده..خیلی دلم میخواد حرفای تو رو هم بشنوم! تو http://www.loveyourlife.blogfa.com منتظریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 1:44  توسط موفو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این یک وبلاگ است..جایی برای گاه نوشته های من !
www.mofoel.blogfa.com جای دیگری هست..آنجا برای دل نوشته های من!

نوشته های پیشین
آذر 1387
تیر 1387
اسفند 1385
بهمن 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
حرف دل
نیشخند..و شاید افسوس!
شنیده ها و گفته ها
پیوندها
موفوئیل
مترسک
باران خیال
سوسک
دکترشیری
کافه ناصری
پیوندکده
عروسک کوکی
سجاد صاحبان زند
شب های روشن
رویای زیبا
سایت عکس پروچیستا
روزمرگی ها
ردپا
ته مانده های یک مرد
پیغام ماهی ها
ستاره ی تهنا
قورباغه
Acetaminophen
عصیان
وبلاگ های دانشجویی
هوتار
من زندگی را دوست دارم
روسپی
تنهاترین تنها
مداد زرشکی
www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from mo_fo_el. Make your own badge here.
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Web Blog Pinging Service Blogroll Me!