![]() |
![]() |
|
| فاصله یه حرف ساده است بین گفتن و نگفتن |
|
در دنياي خاكي جايي براي خود بودن پيدا نشد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 3:37 توسط موفو |
|
|
استاد محترم جناب آقاي دکتر رجبی
با سلام بنا به فرمايش شما مقاله ي کار شده با عنوان "معماري،سنتي و مدرنيته" در اينجا قرار گرفت امید است مورد قبول شما قرار گیرد!
پ.ن: |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:3 توسط موفو |
|
|
امروز تو دانشگاه یه اطلاعیه ی بزرگ دیدم که خبر از برگزاری نشستی به مناسبت ۸ مارس تو دانشکده ی ادبیات میداد...یه نگاه به سخنران هاش که انداختم فکر کردم جلسه ی خوبیه...خرامان خرامان راه افتادم رفتم ببینم چه خبره که دیدم رو در سالن مربوطه برگه ی زیر رو چسبوندند:
جالب این بود که بچه هایی هم که گروه گروه میومدند وقتی این اطلاعیه رو میدیدند بدون استثناء میزدن زیر خنده و راهشون می گرفتند و بر می گشتند!! عجب دانشجوهای نازی هستیم!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 19:13 توسط موفو |
|
|
ولنتاین هم گذشت...
امیدوارم بسته های شکلات و عطر و عروسک و کادوهای قرمز نصیب تک تکتون شده باشه ! بازهم به بهانه ی یه افسانه ی قدیمی عاشق های شهر دست معشوق های ناز رو گرفتن رفتن یه گوشه ای نشستند و تو چشم های هم نگاه کردن و... . . خیلی وقتا که صحبت از عشق و عاشقی میشد یاد مامان بابام میفتادم...کسایی که نه اهل ولنتاین بازی بودند..نه اهل عشقهای آتشین! اما هیچ وقت نمیتونم بودنشون رو بدون هم رو تصور کنم! از بچگی علاقشون رو گاه و بی گاه تو خونه میدیدیم... بعضی وقتا هم بود که جر و بحث می کردن اما راحت میشد حس کرد که داغی اون مشاجره ها از گرمای علاقه است!! . . چند شب پیش مامان بزرگ پیشم بودم...آلبوم عکسم رو دادم نگاه کنه..تا چشمش به عکس های بچگی من افتاد شروع کرد به گفتن...از زندگی بابا مامان میگفت.. - از اون روزی می گفت که مامانم با لباس های خونی برگشته بود خونه ی پدری! - از وقتی می گفت که من بچه ی چند ماهه بودم و دکتر ها از زنده موندنم نا امید شده بودن اما بابای خوبم به خاطر لج بازی با مامانم حاضر نشد بیاد بیمارستان!! - از زمانی می گفت که مامانم ۱۵ روز تو خونه حبس شده بوده و همسایه ها واسه اینکه زنده بمونه مخفیانه از پشت بام واسش غذا میبردند و من با هر کدوم از خاطره هایی که مامان بزرگ می گفت یاد صدها خاطره ای می افتادم که یه چیز دیگه ای رو به من نشون داده بود! هیچ کس به من نگفت چگونه میشه از دل این اتفاقات چیزی شبیه عشق بیرون بیاد!! هیچ کس به من نگفت چگونه میشه این دو روی سکه کنار هم قرار بگیره! هیچ وقت نتونستم بفهمم یکی عاشقه یا نه...نتونستم معنی کنم..مفهومش رو بفهمم..و تو زندگی پیداش کنم... این فقط مشکل من نیست..مشکل خیلی هاست..شاید مشکل نسل من! . ماها از دبستان و راهنمایی کم کم فهمیدیم یه جنس مخالفی هست که خیلی از اتفاقات دور و برمون حول اون می گرده!! کم کم با هم آمیزی جنسی! آشنا شدیم..شاید از همون مواقع هم یه اسمی شنیدیم به اسم عشق!! اما درک کردن این دو موضوع به یک سرعت پیش نرفت!! یکی هدف شد و یکی وسیله!! اما کم کم داره تو این روزگار عوض شدن جای هدف و وسیله عادی میشه... به قول یکی الان اگه یه جوون ۲۰ ساله پیدا کنی که بگه تا حالا شکست عشقی نخوردم یا داره مثل سگ دروغ میگه یا واقعا یه مشکلی داره !! . . یه دختر دایی دارم کلاس دوم ـ سوم دبستان است چند وقت پیش٬ مامانش یه تیکه کاغذ از زیر فرش اتاقش پیدا کرده بود که توش واسه پسر همسایه که هم سن و سال هستند نامه نوشته بود.. منم آشقت شدم..منم میخام همیشه باشی تو جامعه ی ما به سرعت سن ازدواج افزایش و سن عاشقی کاهش پیدا میکنه... و ما اینجا میشینیم بحث میکنیم که ولنتاین واسه ایرانی هاست یا اهل خارجه!! نمیدونم..یه جای کار میلنگه...یه چیزی کم داره... پ.ن: |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 18:6 توسط موفو |
|
|
ساعت تقریبا ۶ اینا بود...نمیدونم شاید هم ۸ اینا!!
دیگه از بس تو دانشگاه نشسته بود و خودش رو سرگرم کرده بود کلافه شده بود هجوم دلتنگی!! کیفش رو انداخت رو دوشش...دستاش رو کرد تو جیب و آروم زد بیرون... دم در که رسید دید اوووووووه...آسمون رو نگاه کن داره با خودش چی کارها میکنه!! بارونی بودا...باروون!! چندتا از بچه ها وایساده بودن تا بارون قطع بشه... زد بیرون...بارون چیزی کم از یه دوش حموم نبود٬فقط یه باد سردم باهاش بود که مغز استخوان رو می سوزوند!! راه افتاده بود..تجربه ی زیر بارون خیابون متر کردن و داشت..اما اینبار یه چیز دیگه بود! هیچ وقت زیر بارون بلند بلند نخندیده بود..داد نزده بود!! میرفت...خیس تر و خیس تر میشد..دیگه کم کم میشدبهش گفت موش آب کشیده!! . . ![]() یه ۶ـ۵ دقیقه ای همینجوری رفت..قدم میزد..تلو تلومی خورد اما زودسرما بهش غلبه می کرد...دیگه چشماش همه چیزرو تار میدید.. دیگه از اون خنده ها خبری نبود..دستاش رو تو جیب کاپشن خیس شده اش کرد و یه خرده خودش رو جمع و جور کرد... یه نگاه به دور و برش انداخت..چندتایی رو دید که فقط میدویدن..واسه پیدا کردن یه سر پناه.. آره..با خودش گفت خدا هم شوخی شوخی داره سیل راه میندازه ها! هی این دیوونه بازیا چیه..... بارون یعنی چی؟؟این کارها که مثلا چی؟! الانه که سرما بخوری... . . تاکسی...در بست! . . تو ماشین نشسته بود..یه سمند زرد رنگ! خودش رو ول داده بود رو صندلی و از پشت شیشه بیرون رو نگاه میکرد.. باخودش فکر می کرد: چقدر بارون از پشت شیشه زیباست.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 22:21 توسط موفو |
|
|
سلام!
دیشب بیکار بودم نشستم یه بار پست های قدیمی اینجا رو مرور کردم!دیدم چه چرندیاتی مینوشتم اینجا..چه دغدغه هایی...دلم اینجا رو خواست..با تمام ادا اطفاراش ! یادمه همیشه هروقت مینشستم تلویزیون ببینم بابا بزرگم می گفت بچه جون این تلویزیون رو درست نکردن تو بشینی جلوش وقت تلف کنی این رو درست کردن که اگه یکی پاش شکسته..یکی مریضه رو تخت بیمارستان افتاده حوصلش سر نره..تو الان وقتیه که باید بالا پایین بپری... یادمه همیشه بهم میگفت تو شدی مثل مرغ ماشینی!! حالا این وبلاگ و وبلاگ نویسی هم یه جورایی حکایت اون تلویزیونه !نمیدونم کدوم پدر آمرزیده ای این وبلاگ رو ساخت اما مطمئنم اگه می دونست قراره چند سال بعد ۴تا مثل من پیدا بشن که خودشون رو ول بدن رو صندلی و تق تق رو صفحه کلید بکوبند و ادای آدمای روشن فکر رو در بیارند به جای وبلاگ ساختن میرفت سر کوچشون دختر بازی میکرد!! اخرین پست این وبلاگ واسه اوایل شهریوره..چیزی حدود ۵ماه پیش...چه زود گذشت! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 14:15 توسط موفو |
|
|
سپاس آنرا که یاس وشقایق را باهمه زیبایی هایش پدیدارکرد و اگر نبودنت را فرض کنم... پ.ن: |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:5 توسط موفو |
|
|
خوندن متولد57 باعث شد خزعبلات زیر رو بنویسم! یه مرد میتونه بره مسافرت٬شب کار داشته باشه دیر بیاد٬شب خونه ی دوستش بخوابه٬میتونه نیمه شب که بدجوری دلش گرفته بزنه بیرون یه هوایی بخوره اما یه زن٬یه دختر نمیتونه باید جواب بده کجا میری؟با کی هستی؟با کی حرف میزنی؟ از اختلاف نسل ها صحبت نکنید که بیخوده! این ها یه دلیلی داره:ترس٬نگرانی..! دقیقاً نمیدونم این گیردادنا خوبه یا بده! از یه طرف دختر باید خوشحال باشه که اینقدر دوستش دارن و اینقدر مهم هست که یکی حواسشه اون تو خیابون که راه میره از کنار چه مغازه هایی رد میشه!! از یه طرف من اگه دختر بودم(بلا به دور!!) یه ذره هم نمیتونستم تحمل کنم..آخه این چه حرفیه که من بعد از ساعت ۹ نمیتونم برم بیرون که شاید یکی مزاحم بشه..غلط کرده مزاحم بشه..گناهشو یکی دیگه میخواد بکنه من زندونی باشم؟! دختر اگه خیلی به خودش برسه یه جوری نگاش میکنند٬میگن آخه می خوای دل کیو ببری؟ عجب صافکاری کرده ها!! اما پسر هرچی به خودش برسه میگن خوش تیپ تره٬میگن مواظب باش این دخترا خودشون رو بهت بند نکنند!! عشق و می خوامت و میمیرم :
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 1:44 توسط موفو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این یک وبلاگ است..جایی برای گاه نوشته های من !
www.mofoel.blogfa.com جای دیگری هست..آنجا برای دل نوشته های من! |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 تیر 1387 اسفند 1385 بهمن 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
حرف دل نیشخند..و شاید افسوس! شنیده ها و گفته ها |
|
RSS
|